محمد بن حسين رازي

465

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

سنگ‌ريزه و خاك نماند الا كه جنبش آمدند و به يك بار گفتند : و سلام بر محمد رسول اللّه باد و بر تو باد . آن قوم در اضطراب آمدند و لرزه بر زانوهاى ايشان افتاد و سلاح‌ها از دست ايشان بيفتاد و به شتاب پيش من آمدند . ميان ايشان صلح افكندم و بازگرديدم . روايت كند امير المؤمنين ، كه رسول صلى اللّه عليه و آله در روز حنين يا روز خيبر ، شك از راوى است ، سنگى برگرفت از سنگ ، تسبيح و تقديس شنيدند ، پس به سنگ گفت : شكافته شو . به سه پاره شد ، از هر پاره تسبيحى مىشنيد غير آنكه از پاره ديگر مىشنيدند . ابراهيم بن عبد الاكرم الانصارى ، پس بخارى گويد : رسول صلى اللّه عليه و آله با سهيل بن حنيف و ابو ايوب انصارى در باغى از باغهاى بنى النجار رفتند . چون در اندرون رفتند ، سنگى بر سر چاه نهاده بود كه اشتران بر آن آب مىكشيده ، يا رسول اللّه ، به آواز آمد . پس ريگ با وى به سخن آمد چون نزديك نخل رسيد عرجون‌ها به آواز آمد ، از هر جانب مىگفتند : يا رسول اللّه ، السلام عليك . و هر خوشه مىگفت : از من بگير و بخور ؛ از آن بگرفت و بخورد و بديشان داد . چون به نزديك عجوه رسيد او را سجده كرد . رسول بر او دعا كرد به بركت و گفت : « اللهم بارك عليها ، و او را نافع كرد ، و ازينجاست كه گويند عجوه از بهشت است . جابر بن عبد اللّه گويد رسول صلى اللّه عليه و آله نزد درختى بايستاد يا نزد استونى از چوب خرما ، شك از راوى است ، بعد از آن منبر بكرد ، استون بناليد به رسول صلى اللّه عليه و آله چنان كه اهل مسجد ناله استون بشنيدند . پس رسول صلى اللّه عليه و آله پيش استونى آمد مسح او كرد ، ساكن شد . بعضى گويند : اگر رسول مسح او نكردى تا قيامت مىناليدى و رسول صلى اللّه [ گ 36 ] عليه و آله ، روزى كفى از سنگ‌ريزه مسجد برگرفت ، در دست وى تسبيح مىكرد .